<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>☆ طلبهء منتظر ☆</title>
		<link>https://talabemontazer.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://talabemontazer.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>داستانِ طلبگیِ من...</title>
			<link>https://talabemontazer.kowsarblog.ir/داستانِ-طلبگیِ-من</link>
			<pubDate>21:58:26 +0330 یکشنبه، 12 آذر 1396</pubDate>			<dc:creator>♡elham♡</dc:creator>
			<category domain="main">داستانِ طلبگیِ من....</category>			<guid isPermaLink="false">567634@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بِسمِ اللهِ الرَحمنِ رَحیِم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هیچوقت از ذهنم حتی رد نمیشد که ی روز بخوام طلبه بشم .بعد از این همه درس خوندن با خودم میگفتم: اخیش فقط درسم تموم بشه راحت بشم دیگه استراحت کنم ،به هنر های دلخواهم برسم و خیلی کارهایی ک به نحوی نشده بود انجام بدم رو بهشون برسم.دی ماه ۹۴ روز میلاد حضرت رسول عقد کردم.طی این روز ها شوهرم و خانوادش خیلی اذیتم میکردن همون اوایل چله زیارت عاشورا برداشتم گفتم یا اباعبدالله اذیتم میکنند تو کمکم کن هر چی خیر و صلاحه پیش بیاد &amp;#8230; هنوز چهل روز زیارت اباعبدلله تموم نشده بود که دروغ هاشون واسم برملاشد&amp;#8230;خسته شده بودم و تنها راهم طلاق بود &amp;#8230;تو روند دادگاه و طلاق افتاده بودم. نگاه ها و حرف ها یه طرف پله های دادگاه و راه کلانتری از طرفه دیگه داغونم کرده بود .تو زندگی سرخورده شده بودم بریده از همه جا. هر بار ک دادگاه میرفتم و میومدم داغونتر میشدم ۱سال و خورده تو راه دادگاه بودم دیگه نتونستم ادمه بدم و اخرای سال ۹۵ بود ک دیگه مهرم حلال و جونم آزاد کردم &amp;#8230;دقیقا ۱۸اسفند بود ک مشاوره ی قبل طلاق رفتیم و من تو همین زمان گفتم واسه عوض شدن حالم ی مسافرتی برم خب اونموقع اردوی راهیان نور از طرف دانشگاه ثبت نام میکردن .جلسه سوم مشاوره ی طلاق دقیقا روز حرکت اردو میشد ک با صحبتا و لطف خدا و طلبیده شدنم توسط شهدا حل شد و من راهی مناطق جنوب شدم.خیلی دلم شکسته بود با اینکه بار دوم بود ک ب مناطق میرفتم ولی انگار بار اولم بود ..دلمو دادم ب شهدا .باهاشون درد دل کردم باهاشون قهر کردم آشتی کردم حرف زدم. روز اولِ ورودمون شهدای تازه تفحس شده رو اوردن مارو ب استقبالشون بردن نیت کردم و تابوت ی شهید رو، روشونه هام   کمک دادم تشییع کردیم حالم دگرگون شده بود .حاله خودمو نمیفهمیدم فقط گریه میکردم من که از مرده و جنازه میترسیدم بدون هیچ ترسی کمک ب تشییع پیکر شهدا کردم.با شهدای رو دوشم درد دل میکردم .خلاصه سفر پر نوره راهیان نورم ب پایان رسید و حال معنوی پُری داشتم بعد از تموم شدن سفرم تا ۴۰ روز ب گلزار شهدا میرفتم و غبار روبی قبر شهدا رو میکردم و زیارت عاشورا میخوندم و متوسل شدم ب شهدا .مسئله ی طلاقم از طرفی تنها شده بودم و روحیه ی حساسم لطمه خورده بود و از طرفی حرفای اطرافیان واقعا افسردم کرده بود. بعد از چهل روز دیدم بدجور نیاز ب خودسازی و شناخت خودم دارم. خیلی از خدا و امام زمانم دور شدم میخواستم فاصله رو ازبین ببرم تحقیق کردم دیدم با رفتنم ب حوزه بهتر میتونم خودمو ب خدا و امام عصرم نزدیک کنم.  .رفتن ب حوزه مثل ی خوره افتاده بود ب جونم و هیچجوره نمیتونستم بیخیالش بشم.خلاصه بعد از مصاحبه و ثبت نام و مراحل اولیه من شدم طلبه ی مکتب امام زمان الحمدولله&amp;#8230;.&lt;/p&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بِسمِ اللهِ الرَحمنِ رَحیِم</p>

<p>هیچوقت از ذهنم حتی رد نمیشد که ی روز بخوام طلبه بشم .بعد از این همه درس خوندن با خودم میگفتم: اخیش فقط درسم تموم بشه راحت بشم دیگه استراحت کنم ،به هنر های دلخواهم برسم و خیلی کارهایی ک به نحوی نشده بود انجام بدم رو بهشون برسم.دی ماه ۹۴ روز میلاد حضرت رسول عقد کردم.طی این روز ها شوهرم و خانوادش خیلی اذیتم میکردن همون اوایل چله زیارت عاشورا برداشتم گفتم یا اباعبدالله اذیتم میکنند تو کمکم کن هر چی خیر و صلاحه پیش بیاد &#8230; هنوز چهل روز زیارت اباعبدلله تموم نشده بود که دروغ هاشون واسم برملاشد&#8230;خسته شده بودم و تنها راهم طلاق بود &#8230;تو روند دادگاه و طلاق افتاده بودم. نگاه ها و حرف ها یه طرف پله های دادگاه و راه کلانتری از طرفه دیگه داغونم کرده بود .تو زندگی سرخورده شده بودم بریده از همه جا. هر بار ک دادگاه میرفتم و میومدم داغونتر میشدم ۱سال و خورده تو راه دادگاه بودم دیگه نتونستم ادمه بدم و اخرای سال ۹۵ بود ک دیگه مهرم حلال و جونم آزاد کردم &#8230;دقیقا ۱۸اسفند بود ک مشاوره ی قبل طلاق رفتیم و من تو همین زمان گفتم واسه عوض شدن حالم ی مسافرتی برم خب اونموقع اردوی راهیان نور از طرف دانشگاه ثبت نام میکردن .جلسه سوم مشاوره ی طلاق دقیقا روز حرکت اردو میشد ک با صحبتا و لطف خدا و طلبیده شدنم توسط شهدا حل شد و من راهی مناطق جنوب شدم.خیلی دلم شکسته بود با اینکه بار دوم بود ک ب مناطق میرفتم ولی انگار بار اولم بود ..دلمو دادم ب شهدا .باهاشون درد دل کردم باهاشون قهر کردم آشتی کردم حرف زدم. روز اولِ ورودمون شهدای تازه تفحس شده رو اوردن مارو ب استقبالشون بردن نیت کردم و تابوت ی شهید رو، روشونه هام   کمک دادم تشییع کردیم حالم دگرگون شده بود .حاله خودمو نمیفهمیدم فقط گریه میکردم من که از مرده و جنازه میترسیدم بدون هیچ ترسی کمک ب تشییع پیکر شهدا کردم.با شهدای رو دوشم درد دل میکردم .خلاصه سفر پر نوره راهیان نورم ب پایان رسید و حال معنوی پُری داشتم بعد از تموم شدن سفرم تا ۴۰ روز ب گلزار شهدا میرفتم و غبار روبی قبر شهدا رو میکردم و زیارت عاشورا میخوندم و متوسل شدم ب شهدا .مسئله ی طلاقم از طرفی تنها شده بودم و روحیه ی حساسم لطمه خورده بود و از طرفی حرفای اطرافیان واقعا افسردم کرده بود. بعد از چهل روز دیدم بدجور نیاز ب خودسازی و شناخت خودم دارم. خیلی از خدا و امام زمانم دور شدم میخواستم فاصله رو ازبین ببرم تحقیق کردم دیدم با رفتنم ب حوزه بهتر میتونم خودمو ب خدا و امام عصرم نزدیک کنم.  .رفتن ب حوزه مثل ی خوره افتاده بود ب جونم و هیچجوره نمیتونستم بیخیالش بشم.خلاصه بعد از مصاحبه و ثبت نام و مراحل اولیه من شدم طلبه ی مکتب امام زمان الحمدولله&#8230;.</p>]]></content:encoded>
								<comments>https://talabemontazer.kowsarblog.ir/داستانِ-طلبگیِ-من#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://talabemontazer.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=567634</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
